ایزیس خدایان عشق |
|
درباره وبلاگ
![]() و آن زمانی که خدا عشق را آفرید ایزیس را الهه نگهدارنده آن قرار داد...
تا به امروز که عشق بازیچه ای است در دست این و آن... و افرادی مثل من و تو نوع واقعی آن را در اینطرف و آنطرف می جوییم... منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
اینم یه سری از رباعیات که تخصصمه:
دل یارم گرفت و ابرآورد غم دنیـــــــــا دلم را درد آورد خدایا ابر از یارم جدا کن نبینم اشک از چشمش برآورد ابـر گر گرید کـه گـوید ابــــر دارد شـرم را باد چون خیزد بــبـنـدد تکــیـه گاه گرم را مرد گر گرید دو عالم سخره اش گیرند و عشق چون بخیزد می دهندش خجلت و آزرم را چون یار نبود محرم اسرار نبود چون نگین انگشـــــتری بر کار نبود چون یار بشد محرم اســرار بشد او یار بشد زینهار زین کار چه سود شاهد من وعده اش امروز و فرداست چو آید در وجودم شوری بر پاست بـیـامـد سـوی مـن آتـش بـه جـان زد برفت و از نـهـادم دود برخـواسـت نگینی کز سماء افتد به دســتم نداند من جواهـر می پـــرســتــم جواهر در برم هستش زمینی کز ستایش کردنش هرگز نرستم
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: یادش بخیر اینو برای امتحان حسابان نهایی گفته بودم که اگه جایی کم آوردم اینو بجاش بنویسم
: از دست حساب و هندسه باز به تنگ آمده جان ور دیر بجنبم تو ببینی ترکد مغز و زبان ای مصحح بده نمره که ندارم حوصــــلـــــــه کـــــــــــه بیفتد باز هم بین منو او فاصله تو که دانی بود از او چه کسی را مــــــنظور او هـــــمان پیش بود گر نرسم دارد زور |+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: با اینکه من معمولا توی کار رباعی هستم ولی این چند بیت مثنوی رو هم برای خالی نبودن عریضه نوشتم:
خدایا زین جهان غم را جدا کن دل ما را پر از صلح و صفا کن نبینم چشم یارم را پر از اشـک که آید بر دلم زین ماجرا رشک لب خندان بده یا رب به یـــارم تو دانی من بجـز او کس ندارم نباشم یک دو روزی در بر یار خدایا تو خودت شادش نگه دار
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: اینم یه شعر نو از خودم که یه حالی به برو بچز بدم:
می نویسم با شور ، می نویسم با شر می نویسم با عشق خوب من ای یارم از دل تنگ تو من هر دمم بر، دارم می روم زین کوی و خانه میروم آنجا که باشد دل و دین شانه به شانه لیک میدانم من هر کجا من باشم نتوانم ز سرم دور کنم این پندار منو یارم هستیم در امید دیدار خوب من ای یارم هر دو نیک می دانیم عاشق و عیارم هر کجا من باشم هر کجا ما باشیم لیک با هم هستیم
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع:
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو... می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند می ترسم..................... بارها و بارها نوشتم اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي که بخواني تا بداني برايم همچون آب براي گل برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام آسان از دست نخواهم داد مينويسم تا بداني وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند تو را به دل بهاريت قسم بمان و فصل ها را بهم نريز من میدانم، میدانم روزی که از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد من آن روز کوچه را با اشک هایم اب خواهم داد تا، بوی خوش آمدن یار همه را باخبر کند و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد دوست نداشتن هایت را در سینه ام، در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع:
سلام به همه
یه مدت بود که اینجا بد جوری به هم ریخته بود منم مجبور شدم همه چیزو پاک کنم و از اول بنویسم ایندفعه می خوام از شعرای خودم هم بذارم البته اینو بگم که من اصل کارم با دوبیتی و رباعیه اما بعضی وقتا چیزای دیگه هم میگم. البته بیشتر رباعی هام رو به دلایلی نمی تونم تو بلاگ بذارم اما تا جایی که ممکنه ازشون میذارم این قصیده هم از اولین کارامه: این درد که نه در دل و نه در حرف نیاید کـس را نـتـوان گـفت کـه بـهر کمک آید کس نداند که در این دل چه حـــرف است کـس نـدانـد کـه در ایـن کـار چـه آیـــــد زین کور گره ره به امـیـــدی نـتـوان برد زیــــن بـسـتـه جـهان نوررهایی که نیاید مـــــــا را چه بود سهم ز شور و شر دنیا بر ما چـه بـپـوشـنـد چـو خرقه به در آید در هر دو جهان وصف مَهم کس نتواند در وصف نبود آنکه ز آســــــــمان برآید زان ماه که آید به سماء من چه بگویم زین روی پری در سخنم وصــف چه آید نتوانم که برآرم ز دلم وصف دل و یار این به که سخن بر سر دردم به ســـر آید
|+| نوشته شده توسط خدایان آتش--هستا-- در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 | موضوع: |
|
|